![]() |
![]() |
|
| جوجوی من |
|
( دوست دارم جوجوی من )
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 7:28 AM توسط محسن(پیشی) |
|
|
بی تو هیچ چیزی از عالم نمیخوام
عشق من ... یک نفر ...
در جستجوی تو پریه من عمریست همه جا به دنبال تو می گردم ، در زندان تنهای ام به تو می اندیشم و در انبوه واژه ها فقط نام تو را می جویم . اکنون که بی حضور تو در ساحل دریا نامت را بر موجی می نویسم ، موج پیش می آید و مرا چون ذره ای در بر می گیرد و عاقبت من در نام تو غرق می شوم .
یاد اولین نگاهت افتادم . اولین نگاهی که من و با تو آشنا کرد . اولین نگاه خیلی سرد و بی عشق بود . ولی دومین نگاهت پرمعنا بود . توی اون نگاه دنیای خودم و ترا دیدم . دیدم که با تو در سرزمین عشق قدم می گذاریم . ولی انگار ، انگار سرزمین اتش گرفته بود و من دل خسته و تنها به امید اینکه در نگاههای دلگیرت سرزمین عشق را اباد ببینم انتظار کشیدم . فرصتی یافتم و دوباره در نگاهت سرزمین عشق را آباد دیدم . آبادتر از همیشه بود و تو مرا با خود به آنجا بردی ، نزدیک یک دریا بود و من قسم خوردم که این عشق جاویدان بماند ولی هنوز تو چیزی نگفتی و این مرا خیلی آزار میدهد و انتظار آن روز مرا دیوانه می کند .
عشق بی عشق !
دهانهایمان را بستهاند، دستهایمان را بستهاند، آنقدر تازیانه کجفهمیشان را بر دوش خستهمان کوفتهاند، که نای تحرکی نداریم. توانی برای گفتن نمانده در نهادمان، سرشاریم از عشق پُریم از دوستتدارمها اما نایی نمانده تا بگویم: دوستت دارم! نیرویی نمانده تا بگویی؛ دوستم داری! در راه عشق، عشقبازی میکردیم، دست در دست هم میرفتیم، پا به پای هم میتاختیم، و به ناگاه؛ ندایی، علامتی، نیرویی، صدایی، نمیدانم چه بود! نمیخواهم بدانم چه بود! اما این را میدانم این میهمان ناخوانده، فرمان ایست داد به ما! گفت، میخواهید به سرزمین عاشقانهها بروید؟! نمیگذارم! گفت، میخواهید به دیار از خود گذشتگی بروید؟! نمیگذارم! گفت، میخواهید برای هم بمیرید؟! نمیگذارم! گفت، میخواهید همدیگر را دوست بدارید؟! نمیگذارم! گفت ترک کنید، دیار عاشقی را! گفت زبان در کام کشید و نگویید، دوستت دارم. گفت: بخوابید. گفت: بمیرید. گفت و ماند و ایستاد. تا تماشا کند سکوتمان را ایستاییمان را ویرانیمان را. میخواست ما را به عقب برگرداند میخواست پشیمان کند ما را از هرچه عشق ، از هرچه زندگی. ماند تا خستهمان کند، ماند تا خستگیمان را جشن بگیرد. ما نیز ماندیم ، ایستادیم، سکوت کردیم و به زبان نگفتیم، دوستت دارم! دلاویزترین شعر جهان را در دل نگهداشتیم! ولی، در همان هنگامه درد و خستگی در دل خندیدیم به آن بینوایانِ دشمن زندگی، به آن ناتوانان که یکسره، خط بطلان و ممنوع خواستند بکشند بر هرچه عشق!! به آنان که عشق را ممنوع میخواهند! به آنان که دوستت دارم، کلام حرام است در قاموسشان! خندیدیم و عاشق ماندیم، خندیدیم و در دل فریاد زدیم، عاشقی و دوستت دارمها را، پرشورتر از قبل. میمانیم ، صبور و عاشق. میمانیم ، ساکت و عاشق. میمانیم در تاریکی؛ تا ببینیم در تاریکی، کنار هم بودن را. میمانیم، تا نظاره کنیم؛ شاید با هم مردن را! خدا را چه دیدهای، شاید هم روزی، دوباره و شاید هم چند باره! با هم بودن را. امروز که بیهمیم میخندیم ما عاشقان، به ناعاشقان. میخندیم، اما با چشمانی بارانی و خیس! میخندیم، اما با دلی پُر آه! و میمانیم، به انتظار با هم بودن مرده یا زنده ، چه فرق میکند؟ دور یا نزدیک مهم نیست! مهم با هم بودن است. خدا را چه دیدهای!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 6:48 AM توسط محسن(پیشی) |
|
|
پرینازم روز ميلادت مبارك
عزيزترينم تمامي سلامها بر تو باد پاك ترينم تمامي عشقم نثار تو باد بهترينم عشقم را و تمامي وجودم را به زير پاهات مي ريزم و بوسه هاي عاشقانه ام را به تو تقديم ميكنم به تو كه با تولدت در قلبم زندگي دوباره به دل خشكيده ام دادي و در اين روز زيبا اعتراف خواهم كرد كه عاشقانه مي پرستمت
۲۸ تير ماه يكي از بهترين روزهاي خداست عشق من . . .تولدت را با تقديم هزاران گل زيبا تبريك ميگويم به اندازه تمام دوست داشتنيهاي عالم دوستت دارم و در كنار تو بودن زيباترين لحظه زندگي من است
عاشقانه ترين ياسهاي سپيد را در ميان حريري هفت رنگ از تمام ابريشم هاي ناب مي پيچم و
دسته گلم را به غنچه هاي گل رز سرخ مزين مي كنم و در اين
روز بزرگ به عشقم ، اميدم و
آرزويم تقديم مي كنم.
عزیزم تولدت مبارك
با هفت تا آسمون پر از گلای یاس و میخک
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 29 تیر1386ساعت 1:20 PM توسط محسن(پیشی) |
|
شبي از پشت يك تنهائي غمناك و باراني تو را با لهجه گلهاي نيلوفري صدا كردم تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم آري مي دانستم و مي دانم ، اين باغ قشنگ رويايي
شايد ، شايد تو را براي مدتي از من جدا سازد ولي باز هم دعا كردم دعا كردم . . .
آن گه از پنجره كوچك قلبم با
تو حرف زدم
و از پشت ديوار دلتنگي
با قايق غمهايم
در رودخانه اشكهايم
تا انتهاي ظلمت پارو زدم ولي باز هم دعا كردم دعا كردم . . . ناگه
تصوير زيبايت را جلو خود يافتم
و با شتاب اشكهايم را پاك كردم
و به آينده روشني نگريستم كه در انتظارمان خواهد بود آري اين بار از ته دل براي خوشبخت شدنمان دعا كردم دعا كردم . . .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 29 تیر1386ساعت 12:59 PM توسط محسن(پیشی) |
|
این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی دیگر سر نوشت ! این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق ! به راستی آخر این داستان چگونه است ؟ تلخ یا شیرین ؟ سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان ؟ چه زیباست لحظه ای که من به سهم خویش رسیده باشم و تو نیز به ارزوی خود ! چه زیباست لحظه ای که سر نوشت با دسته گلی سرخ به استقبال ما خواهد آمد! چه تلخ است لحظه جدایی ما و چه غم انگیز است لحظه خداحافظی ما ! این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم .... و آن سوی زندگی یک علامت سوال در آخر قصه من و تو دیده می شود ! آیا ما به هم میرسیم یا نمیرسیم ؟ سرانجام این داستان به کجا ختم خواهد شد ؟
الهي تا زمان باشد تو باشي زمين و آسمان باشد تو باشي
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 29 تیر1386ساعت 12:30 PM توسط محسن(پیشی) |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه 29 تیر1386ساعت 12:13 PM توسط محسن(پیشی) |
|
دوستت دارم تا همیشه ... تا ابد ... دوستت دارم تا جنون ... تا دیوانگی ... دوستت دارم تا گریه ... تا بهانه ... دوستت دارم تا خاطره ... تا مهربانی ... دوستت دارم تا نوازش ... تا بوسه ... دوستت دارم تا انتظار ... تا تحمل ... دوستت دارم تا زخم ... تا ضربه ... دوستت دارم تا شکستن ... تا عذاب ... دوستت دارم تا امید ... تا خیال ... دوستت دارم تا دوباره ... تا دیدار ... دوستت دارم تا عشق ... که برتر و بدتر از آن نمی شناسم ... دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 28 تیر1386ساعت 11:6 PM توسط محسن(پیشی) |
|
اين هم قطره اي از درياي وجودم براي پرینازم تا به حال حرفهايم را با لبهاي نگاهم بازگو مي كردم ولي امشب مي خواهم با زبان قلم برايت سخن بگويم تا بار ديگر ثابت كنم كه لحظه لحظه زندگي ام تو را فرياد می زند . امشب آمده ام با اشك هايم با تو سخن بگويم , با دانه هاي شفاف عشق كه از اعماق جانم جاري مي شوند ... صفحات دفتر آشنايي ما هر روز با عطر جديدي از عشق ورق مي خورد و من مانده ام كه آيا خواهم توانست بار عشق تو را به مقصد برسانم يا نه ؟ دوست دارم تو در كنار من بهترين لحظه ها را تجربه كني , دوست دارم تو نيز به مانند من طراوت عشق در چشمانت حلقه زند , دوست دارم در كنار من مملو از عشق باشي , مملو از عطر اميد
شبها كه بي حضور تو , خاطرات مشتركمان را با ديدگاني اشكبارمرور می کنم تصوير چشماني را مي بينم كه مهربانانه چشم به چشمانم دوخته اند و من براي استشمام عطر تو آن را در آغوش خواهم كشيد كاش مي شد با تو و در كنار تو عشق را در آغوش كشيد مهربان ياور زندگي ام در اين شب مهتابي كه مي دانم دلتنگ عطر باراني , اشكهايم را تقديم قلب درياييت مي كنم اما نه . . . می دانم دوست نداری اشکی از چشمانم جاری شود پس با صدایی که از اعماق وجودم بیرون می آید فریاد می زنم از صميم قلبي كه به راهت باختم دوستت دارم پرینازم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 27 تیر1386ساعت 11:29 PM توسط محسن(پیشی) |
|
|
میخواهم فقط برای تو بنویسم برای تو آمدنت در زندگیم نوید شادیها بود زندگی بود،عشق بود شیفتگی بود
دنیایی ازجنون و دلدادگی بود میخواهم برایت بنویسم ای تنهاترینم چگونه آمدی چگونه جای جای قلبم را به تصرف عشق خودت در آوردی
گویا این قلب فقط متعلق به تو بود میخواستم برایت بنویسم وقتی بیایی در قلبی ساکن خواهی شد که جز مهر تو مهر دیگری در آن راه نخواهد داشت
وقتی بر قلبم قدم نهادی همه جای قلبم متعلق به تو شد میدانی؟ چشمانم منتظر آمدن تو بودند میخواهم برای تو بنویسم با آمدن تو قلبم پرشد از خاطره های شیرین وقتی آمدی آفتاب نگاهت به زندگانیم روشنایی بخشید ناگهان عشق تو به مرز جنونم کشاند
اکنون همه وجودم متعلق به توست میخواهم برایت بنویسم شبهای تنهایی من پر شده ازیاد تو همه ثانیه های من به تو تعلق دارد برای تو مینویسم
همه ی هستیم، همه ی داشتن و نداشتنم فقط و فقط مال توست دوست دارم پرینازم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 تیر1386ساعت 7:4 PM توسط محسن(پیشی) |
|
|
به وسعت وجوده بزرگت که برام همه چیزه دلم برات تنگ شده . پریناز دلم برات تنگ شده اصلا یادم نمیاد آخرین باریکه باهات حرف زدم کی بود .نمیدونم . انگار صد سال از اون روز میگذره .انگار اصلا یه خواب بوده . پرینازم تا وقتی پا توی خلوتم نذاشته بودی خیالی نبود .من همون یک جا نشینه کهنه بودم که پای رفتن نداشتم اما اومدی و شدی پاهام .حالا اگه نباشی نمیتونم ..........نمیتونم به خدا نمیتونم وحشته نبودنت دیوونم کرده بغض گلوم و گرفته نمیتونم گریه کنم ...کجائی .. کجائی پرینازم ..کجائی بهترینم چرا الان نباید باشی که بتونم باهات حرف بزنم .توی خلوته چشمای نازت غرق بشم ساکت بمونم و به سکوته چشمات که یه دنیا حرف و غزل پشتشه نگاه کنم .پری آرزوم داشتنه توئه ای همه وجوده من نبوده تو نبوده من نمیخوام دنیا را بدونه تو نمیخوام زیبائی ها را بدون چهره ی زیبای تو ..به اندازه ی تمومه ستاره های آسمون دوست دارم .اینا خودت هم خوب میدونی ........ پریناز پریناز پریناز پریناز پریناز پریناز پریناز ............چقدر بگم تا سیراب بشم ..وای خدا خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 25 تیر1386ساعت 8:9 AM توسط محسن(پیشی) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ را تقدیم میکنم به بهترینم پریناز (جوجوی مهربونم ).کسی که دوست داشتن , عشق ورزیدن , محبت کردن ودر یک جمله زندگی کردن را به من آموخت .
|
| نوشته های پیشین |
|
هفته دوم مهر 1386 هفته چهارم تیر 1386 |
| پیوندها |
|
دوست دارم پیشی دیونه وار عشق مهدی غزل پادشاه عشق زمزمه زندگی سهراب( شعر نو ) ...و برای مردمان شادمانی را آفرید |
|
RSS
|